X
تبلیغات
رایتل

...و اینک آخر زمان

هیچکاک و دغدغه جهان مدرن


                                           هیچکاک و دغدغه جهان مدرن 

***برای دوستانی که مطلب آقای رکن الدینی را نخوانده اند آن را پایین همین یادداشت می گذارم .***

گفته اید که ((
هدف من از فرم آن دسته از آثاری هستند که برای داستان گویی شکل نمی گیرند. یعنی فرم به خدمت قصه، داستان و موضوع و ایدئولوژی در نمی آید)).
پرسش این است که آیا فرم به خودی خود وجود دارد ؟ آیا فرم بدون محوریت محتوا ( منظورم از محتوا هر چیزی است که هنرمند قصد بیان و انتقال ان را دارد یعنی محتوا در معنای وسیعش شامل مضامین ،اندیشه ها ، پس زمینه های اخلاقی ،اجتماعی ،روانی ، فلسفی ، ایدئولوژیکی و...) امکان ظهور دارد ؟ 
برای من این پرسش پرسشی محوری است و توجه نمایید که در اینجا بحث فرم و محتوا یا هنر برای هنر و غیره مطرح نیست .
پاسخ من این است که فرم در همه شاخه های هنری تجلی و بروز مادی امری ذهنی است .و این امر ذهنی که محتوا نامش می نهم بدون فرم قابل انتقال نیست گرچه به صورت مجرد و انتزاعی وجود دارد ولی برای به بیان در آمدن نیازمند فرمی است که در قالب آن آفریده شود .
پس نه تنها محتوا نیازمند فرم است بلکه فرم هم وجودش وابسته به محتوااست و در واقعیت هنری فرم جسمی است که روحی را در بر گرفته است و این جسم می تواند به اشکال مختلف در آید ،جسمی است منعطف و تغییر پذیر و سازگار با روح خویش .
فرم دسته و شاخه و این هنر و آن هنر نمی شناسد چرا که فرم و محتوا هیچ وقت جدای از هم نبوده اند ( از زمانی که انسان اولیه نقش هایش را بر دیوار غارها آفرید و اندیشه اش را در قالب داستان ها و اسطوره ها و ... همنشین شب نشینی هایش کرد تا کنون ) و هیچ زمانی
نیز جدایی پذیر نیستند که جدایی مرگ هر دو است .

گفته اید که ((در خصوص هیچکاک و امثال اسکورسیزی (که نمی دانم دلیل هم نشینی اشان با کوروساوا و برگمان چیست!) باید گفت که این دسته از مثلا فیلمسازها سینما را وسیله یی می دانند برای بیان موضوعاتی از قبیل هیجان، تعلیق که می تواند در ادبیات و.. هم به کار آید. 
کما اینکه از همانجا هم آمده اند. بی آنکه دغدغه خود سینما داشته باشند.))

در خصوص هم نشینی این فیلم سازها ( و نه به قول شما مثلن فیلمسازها) باید بگویم که اولن می خواستم نمونه هایی عینی به دست بدهم از فیلم سازانی با گرایش های مختلف و سینما های گوناگون ولی همه محترم و استاد در کار خویش( که البته این لیست می تواند با نام های دیگری ادامه یابد از کارگردانان جدید و قدیم چون فون تریه و پدرو آلمودوآر و جیم جارموش و دیوید لین و .. ) . و دیگر این که علت اصلی هم نشینی اینان نه سلیقه و دوست داشتن من که کمک به گسترش زبان سینما ، خلاقیت و میراث گران بهای ایشان بوده است ( به دور از هر گونه مضمون گرایی و پسند من ).

و بله هیجان ، تعلیق ، ترس ، توطئه، عشق ،کینه و بسیاری مضامین و بن مایه های دیگر در ادبیات و نمایش و .. هست چرا که اینها مفاهیمی عام و گسترده اند و ادبیات با عمر چند هزار ساله خویش بسیاری مضامین را کهنه کرده است پس چرا ادبیات نمی میرد ؟ چون با رویکرد ها و شکل های تازه مدام خود را نو می کند . اگر شما توانستید چیزی در سینما ( از نظر مضمونی البته نه شکلی ) بیابید که در ادبیات نیامده باشد من همه حرف های خود را پس می گیرم .
و گفته اید که اینان دغدغه سینما ندارند و همه سینمایشان در خدمت مفاهیم است . دغدغه سینما داشتن را آیا باید فریاد زد چونان هنرمندانی که چندی در میانه قرن پیش هنر متعهدشان را فریاد می زدند بی اینکه نه تعهدی به هنر داشته باشند و نه تعهدی به غیر هنر ؟
به گمان من اثار این فیلم ساز ها نشان می دهد که چقدر دغدغه سینما دارند . کسی چون هیچکاک سراسر سینما است چرا که او تمامی مضامین مورد علاقه اش را با زبانی سینمایی بیان می کند و نه زبانی ادبی . او کارگردانی است بسیار جست و جو گر در زبان و فرم فیلم . وبله ظاهر فیلم های او داستانهایی پر تعلیق و پر کشش هستند او تمامی فیلم هایش را با اقتباس از رمان های کم ارزش از نظر ادبی ساخته است ( و جالب این که روبر برسون هم اقتباس زیاد دارد ) . او در این داستان ها نه به دنبال ارزش ادبی بلکه پی پیرنگی می گردد که بتواند در قالب ان سینمایش را متجلی کند .یک بار که به او اقتباسی از جنایت و مکافات داستایوفسکی پیشنهاد می شود او نپذیرفته و می گوید که این داستان در کمال ادبی خویش است و بدون نابود کردن داستان نمی شود از آن فیلم ساخت . چرا او این حرف را زده است ؟ این نکته مهمی است که ارزش هنری جنایت و مکافات نه در پیرنگ وقصه آن بلکه در ساختار و شیوه فرمی ارائه مضامینش نهفته است که وابستگی شدیدی به زبان دارد و جنبه ادبی ،و فیلمهای هیچکاک هم همین گونه اند ارزش انها شدیدن به ساختار ها و بیان سینماییشان وابسته اند . گفتم که او فیلم سازی جست و جوگر است . با نگاهی به فیلم های او این امر روشن می شود برای نمونه در طناب و ساختار پلان سکانسش ، در قایق نجات و پنجره پشتی که او با فضاهایی محدود کار می کند بدون این که فیلمش کیفیت تاتری به خود بگیرد . در روانی و سرگیجه که از ساختار دوپاره دراماتیک استفاده درخشانی می کند و...
و دقت کنیم که اینها برای او بازی هایی فرمی و تکنیکی نیست بلکه او در پی افریدن فرمی مناسب محتوایش است . فرمی که به بهترین نحو مضامین او را منتقل کند . او در پی راه های جدید بیان سینمایی است .

و گفته اید که (( هیچکاک مگر نه اینکه به استاد تعلیق مشهور است .)) 
آری او به این صفت شهرت دارد و مگر تعلیق امری ناپسندیده در سینما است؟ و آیا تعلیق تمامی سینمای اوست؟ یا بخشی ظاهری از آن؟
پیشانی نوشت یادداشت این است ( هیچکاک و دغدغه جهان مدرن )

با دقیق شدن در فیلم های او ( و نه تنها در مضامین فیلم های او بلکه در فرم و ساختار آن هم) این امر به روشنی پیداست که دغدغه اصلی هیچکاک در پس این سرگرمی آفرینی کنار زدن پرده ای است که دنیای مدرن بر چهره خود کشیده است . او به ما نشان می دهد که این دنیای به ظاهر منظم و دقیق چه آشفتگی هایی در دل خود نهفته است ،که این انسان خوشبخت با چه جدال هایی در درون و برون خویش مواجه است .
برای نمونه : یکی از مضامین تکرار شونده هیچکاکی درگیر شدن انسانی بی خبر از همه جا و محترم و متمدن در دایره سرگیجه آور حوادثی است که ناگهان بر سرش آوار می شود .( سه فیلم مشهور او با این تم 33پله ، مردی که زیاد می دانست و شمال از شمال غربی است ) . دنیای متمدن و بی عیب و نقص و مدرن ناگهان شکافته می شود و شخصیت را می بلعد ولی سئوال اینجاست که آیا او بی گناه و محترم و .. است یا نه او هم نااگاهانه در این امر شریک بوده و برای رسیدن به خوداگاهی و بلوغ باید این سفر ادیسه وار را طی کند . و تعلیق اصلی اینجاست در این جدال ،در این آشفتگی درونی و بیرونی و نه در آن ظاهر . و این جاست که می بینیم جزییات فیلم های او از موسیقی و صدا( مثلن در پرندگان) و تدوین و معماری(نمونه شاخص در سرگیجه و شمال از شمال غربی) و غیره همه در نظمی شگفت در خدمت ساختن دنیای سینمایی او هستند . 
و در سرگیجه اگر نیک بنگریم فرم فیلم بر اساس تم مسخ و دگردیسی در اثر عشق شیفته وار شکل می گیرد .
و مضمون شگفت دیگر در فیلمهای او نگریستن است .دیدن ،چشم چرانی کردن و در واقع خود سینما . خود امر نگاه کردن به دیگری از پس پرده و مگر سینما نه این است ، خیره شده ای به خصوصی ترین جنبه های زندگی دیگری بدون آگاهی او و البته در دنیای هیچکاک این هم تاوانی دارد.( نمونه درخشان پنجره پشتی و روانی )
و ایجاز چیزی است که هیچکاک به کمال ان رسیده است برای نمونه به شروع فیلم پنجره پشتی بنگرید . او چنان صحنه ها را چند لایه و فشرده می کند که که به ندرت کارگردان دیگری توانسته این کار را انجام بدهد .در دنیای فیلم های او فرصت برای سخنرانی و جلوه گری نیست . او دلبسته و شیفته بیان مفاهیم و مضمون ها به روشی سینمایی است و بس . او وقعی به جلوه های روشنفکرانه هنری نمی نهد برای او سینما محمل بیان اندیشه های والا نیست برای او سینما جادویی است که همه چیز را در خود حل می کند .

کوتاه سخن این که همه این فیلم سازان و همه فیلم سازان خلاق تاریخ سینما با هر مضمون و نگاهی از برگمان تا هیچکاک و از تارکوفسکی تا پولانسکی دغدغه و کوششان بیان مضامین به روشی سینمایی بوده است .آنها هر کدام به شیوه خود و حتا گاهی با روش های متضاد با هم به گسترش بیان وزبان سینما کمک کرده اند بعضی بیشتر بعضی کمتر .

دعوت می کنم از دوستان دیگر سینمایی و غیر سینمایی برای گفت و گو و بیان نظراتشان

********************************************************************

نوشته ای از محمدرضا رکن الدینی درباره بخش فرم گرای جشنواره اردی بهشت

«برسون و فرمی که می آفریند»

نمیشود از فرم گفت و همراه نداشت؛ روبر... سینماتوگرافی.این بار اما حوصله چانه زدن نه نداریم و یکراست بر اصل موضوعیم.
سینماتوگرافی ایجاد روابطی مدرن(در پی ذات "مدرن" بگردید نه روند معنایی ادبی فلسفی) است میان اجزای یک فیلم؛ فیلمی که از طریق این روابط و با این اجزا خلق می شود. برسون یک صندلی یا یک ماشین را اساسا نخواهد ساخت؛این امر مختص نجارست و کارخانه... اما آنچنان به اینها دقیق می شود که ماهیتشان را تغییر.. شیلنگ پمپ گازوئیل در فیلم برسون همانی نیست که در اثر دیگران. او خرج نمی کند مصرف نمی کند تا از این گذر داستان بگوید. برسون ضد این ست و : مدام بخلق. 
بالتازار برای ما صرفا یک الاغ است که فقط سواری میدهد و دستمایه کودکی مان میشود و محکوم بنافهمی؛ اما برای روبریک اصل! یک جزء. مسیح بدوش میکشد. چوبه دار ژان، ایمان است.. بی تاویل ایرانی(معنا سازی دراثری که روبر برسون خلق کرده عملن احمقانست!)فنرها و سیم برای نگه داشتن تخت که نه،طناب اند؛ بهمراه ملافه هایی سفید... که هرگز به تن نخواهند شد.قاشق وظیفه اش از یاد می برد. بجای ارتباط با دهان و ظرف، راهیست برای بنتیجه نشستن اراده معطوف به فرار فونتن و بعدها نیز ژوست. قطاربی مسافر.بوی خانه خاهد داد بوی آزادی. و بوی اراده! نشانه ها دقیق اند اما بی تاویل... و تفسیر اینجایی تفسیر وطنی(کاری به رولان نازنین نداشته باشید) 
چرا که فرم هست روایت هست نظم نیز... نمی توان نگاهی را از نو ساخت! یقه مان گیر است. برسون چیزی را پاس نمی دهد. توپی در میدانگاهمان نشاید هرگز! کلا! کلا.!کلا! برسون بگمانم "بینامتنیت" هم میفهمید؛ و پس و پیشش! اما او گرفتار نیامده در نظریه هاست. چرا که خود اصل بود و هست. مضحک باشد که همواره روبر را با ابزار سینما نیز بنقد میبریم.سینمایی که خط بطلان برسون بر تن خویش میبیند چگونه شایستگی قضاوت خاهد داشت؟مردم دنباله روی را دوست دارند. اینکه یکی جلو باشد و باقی پی... برسون با ایمان خود تا جایی که توانست ادامه داد. 1999. این نبود که دهه 50 60 70 حرفی بزند و برود! نظریه پرداز نبود... خب بگذریم 
اینک ادامه: 
مضاعف سازی که جای خویش. برای خنثا شدن، برای دور نگاه داشتن... خب در اینصورت چه قصه یی؟ راهها بسته و ما چونان مدل، فقط میچرخانیم مچ. می چرخانیم سر دست چشم! مدل که باشد دیگر چگونه میشود چشم به سرنوشت دوخت؟ ما همواره بی هیچ واهمه از سرنوشت آدمها و قصه هاشان، بدنبال فرو رفتن در قلب سینماتوگرافی... با جزئیات با نزدیک رفتن. 
میتوان تصاویری مضحک داشت با دوربین های گزاف. می توان تصاویری داشت با دوربین های مضحک! اما نمی شود قالب را با فرم به اشتبا بریم! هر اثری که نام خود را فیلم مینهد ناخودگاه در قالب سینما شکل می گیردو فیلم میشود(به زعم کسان دیگر) قالبی گریز ناپذیر و بی اراده. هدف از فرم آن شکل ساختاری منظم و دانشمندیست که آگاهانه از سوی فیلمساز خالق به آفرینش گری می آید.(مانند ایمان فونتن و اراده فونتن) فرم برای من و بیسودانی از تبار من، سراسر نظم است و آگاهی و علمی. چیزی از نگاه ما دور نمی ماند. چیزی سر صحنه ناگهان شکل نمی گیرد(البته که الهام داریم اما منشا اش خود ماییم) حول موضوع نمیچرخیم(لاکن معنا را با موضوع بخطا نبریم) دوربین زیر پا ست. بحکم ما. دست به "انتخاب" می بریم تا گرفتار قالبنشویم و خود راه ساختار و فرم خود را برگزینیم و ن شکل از پیش تعین شده سینما که بسیاری کسان دیگر نیز درون خود دارد چنین. هر تصویر به هم چسبیده را فیلم نمی دانیم. راه ما خرج کردن فرم نیست؛ که بر هر موضوعی بچربیم و تاب بخوریم! بجای داستان و قصه، فرو در جزء میشویم...لخت و عور... سوار داستانیم و موضوع پیاده به دنبال ما! عجب لذتی. 
دیگران داستان خویش بگویند و ما از صداهامان... و ما از لذت "چگونگی!" و ما از لذت "بودن"! هر کسی دیگر راه خود. 
قصه ها از چخوف برنانوس کاواباتا میشیما... شکل کلی دوست نداریم
اری سینمای بی فرم داریم! سینمایی که آمده است صرفن قصه هایش بگوید... با هیچ نظمی هیچ... گرفتار شده در قالب؛ بی عرضه در انتخاب! دوان دوان در پی جذابیت بورژوا مابانه موضوعی داستانی درامی... بی هیچ روایت. فرق فرم و قالب را نمی دانیم هرگز؛ آنگاه که روایت را هم صرفا رخداد می بینیم. درد فرم تنها نیست.... درون پر درد است؛ ذات. هستی
گریزانیم از تاویل. چرا که بچه مان را در دامان خود گرفته و شیرش می دهیم. یتیم خانه جای آنها که میگریزند. تاثیر می دانیم اما بار به دوش ن... سواری نمی دانیم. 
ما بیسوادان حرکت دوربینهایمان پیش از انتخاب داستان، مشخص... موسیقی نداریم... بازی نداریم... اصل ما بارز! صداهامان سروش : ن بساز بفروش(رنگ شده به تصنع) اگر بهوش نباشیم فرو شده به قالب ییم،در سینماتوگرافی. باید مدام ب ارتقاء بود ب ارتفاع! باید ابتدا کشیش شد، تا رسید : ایوون! از گذرگاه : فونتن ژوست ژان ماریا موشت آرسن. 
برای پوشاندن حفره های فیلمهایمان دست به دامان موسیقی نمی شویم؛ دست به دامان بازی! لیکن گویا هنوز هم هستند کسانی که فیلم خوب را بازی خوب می فهمند! از مد افتاده ترین نقد... عجبا
برسون ازسینما گفت. نه فرانسه؛ فقط! بیاد نمیدهم در یادداشت، از سینماتوگرافی، فرانسه و سینمای آن را مورد خطاب گرفته باشد تنها. کدام دهه ی خاص؟ او بر اصل خویش ماند و حتا سختگیر تر، 1983! چه دهه ی خاص؟ تا زنده بود نوشت و ساخت... همانها که از "خاطرات" داشت. دهه؟ وقتی برسون را محدود به 1 و 2: 10 سال کنید فرم را با قالب بخطا... بخطا
برسون در فرانسه بود... هنرها هم در فرانسه. اما گویا برخی بیشتر می دانند و برسون نمی دانست! 
این برخی ها در تمام دهه های تاریخ (چ؟) سینما بودند و برسون نبود. کامراشپیل دیدند و برسون ندید... اکسپرسیونیسم... گدار را می شناسیم؟ همانکه برسون را همه ی سینما ی فرانسه می داند؟ زمانی که هوشیار بود، آثاری ساخت خلق کرد که اینک بنام پست مدرن می دانند! گدار هم شاید نمی دانست. اینبرخی بیشتر می دانند...از نفس افتادیم
برسون تاثیر می پذیرد اما کپی نمی داند تقلید نمیداند... برسون هیچ نمی داند... نقاش نبود... از پی سزان هم. فلسفه نخوانده بود؛ اورل هم نمی دانست... برخی رفیق فلوریا! 
"صحبت از یک نگرش علمی است. آنچه حاصل ما میشود بخشی از این علم است ونه بخشی از تشریح گستره ادبی(تودورف)"
سعی ما بر اینست تا ناب بمانیم. بی ایدئولوژی. بی سیاست و جنگ! بی پازولینی، بی رزی، بی گاوراس و بی نئورئالیسم. سینما را وسیله نمی دانیم. خرجش نمی کنیم. با این حال "پیر" بر چشمان ماست و رزی. گاوراس و امبرتود.
اردی بهشت 6 دوره از سر گذرانده، با متدهای گونه گون. بد نیست به آنهایی بیندیشیم که کمتر دیده شده اند. بخاطر سختگیریشان، بخاطر کوتاه نیامدنشان، بخاطر ایمانشان. نه برای جشنواره... سیاست! همین بس که اصلانی تایید کند حرکت ما؛ فرم برگزیده ما. کمتر پیش می آید اصلانی به سرعت بپذیرد داوری جشنواره یی را! مزد ما از وجود بخشی بنام فرمگرا، لبخند اصلانی. همین کفایت... لبخندی که حالا حالا مزه اش می ماند. 
باقی پوچ! 
ما در پی راحتی نبودیم که بخاهیم بخش آزاد(یا تجربی) گذاشته و دردسرها را کمتر ... 
کما اینکه سالهاست حنجره گشاده شد که تجربی و سینمایش در ایران وجود ندارد... حالا دوستان مرکز نشین به این نتیجه رسیده، اما کار خود را از سر بی چارگی ادامه می دهند. 
کار ما تقلید نشاید؛ آنچنان که فیلمهایمان! در این ره: حقا که جان سیبل ماست... سر می دهیم بر ایمان خود... منصور... بقول محمدرضا اصلانی : گم میشویم در جهان...

********************************************************************

Hamze Salimpoor: بعد از خواندن چند باره این نوشته این موضوع فرم برای من روشن نشد که هیچ بلکه چند سئوال هم ایجاد شد . آیا سینمای داستان گو فاقد فرم است ؟ آیا فیلم هایی مثل همشهری کین ارسون ولز ، سرگیجه هیچکاک ، هاراکیری کوبایاشی ، راشومون کوروساوا ، پرسونای برگمان ، رفقای خوب اسکورسیزی و.... بدون فرم هستند ؟

پاسخ رکن الدینی: برای رفع ابهام به این بخش ها از یادداشت «برسون و فرمی که می آفریند» توجه نمایید.
1- سینماتوگرافی ایجاد روابطی مدرن(در پی ذات "مدرن" بگردید نه روند معنایی ادبی فلسفی) است میان اجزای یک فیلم؛ فیلمی که از طریق این روابط و با این اجزا خلق می شود. برسون یک صندلی یا یک ماشین را اساسا نخواهد ساخت؛این امر مختص نجارست و کارخانه... اما آنچنان به اینها دقیق می شود که ماهیتشان را تغییر.. شیلنگ پمپ گازوئیل در فیلم برسون همانی نیست که در اثر دیگران. او خرج نمی کند مصرف نمی کند تا از این گذر داستان بگوید. برسون ضد این ست و : مدام بخلق. 
2- فرم برای من و بیسودانی از تبار من، سراسر نظم است و آگاهی و علمی. چیزی از نگاه ما دور نمی ماند. چیزی سر صحنه ناگهان شکل نمی گیرد(البته که الهام داریم اما منشا اش خود ماییم) حول موضوع نمیچرخیم(لاکن معنا را با موضوع بخطا نبریم) دوربین زیر پا ست. بحکم ما. دست به "انتخاب" می بریم تا گرفتار قالبنشویم و خود راه ساختار و فرم خود را برگزینیم و ن شکل از پیش تعین شده سینما که بسیاری کسان دیگر نیز درون خود دارد چنین. هر تصویر به هم چسبیده را فیلم نمی دانیم. راه ما خرج کردن فرم نیست؛ که بر هر موضوعی بچربیم و تاب بخوریم! بجای داستان و قصه، فرو در جزء میشویم...لخت و عور... سوار داستانیم و موضوع پیاده به دنبال ما! عجب لذتی.

Hamze Salimpoor :این ها را خواندم اقای رکن الدینی و چند باره هم . ولی باز هم برای پرسشم پاسخی نیافتم .این جمله (سینماتوگرافی ایجاد روابطی مدرن(در پی ذات "مدرن" بگردید نه روند معنایی ادبی فلسفی) است میان اجزای یک فیلم؛ فیلمی که از طریق این روابط و با این اجزا خلق می شود.) از نظر من در مورد اکثر فیلم های داستانی از جمله مثال هایی که اوردم صدق می کند . و این هم ( فرم برای من سراسر نظم است و آگاهی و علمی ) همچنین . که اگر این گونه نبود با فیلمی آشفته و بدون خلاقیت و به قول شما تصویر به هم چسبیده مواجه بودیم . پرسش من خیلی ساده است آیا از منظر شما در سینمای داستانی ( برای نمونه مثال هایی که آورده ام) با فرم و شاید بهتر است بگویم فرم از آن نوعی که شما در یاداشت خود بر شمرده اید مواجهیم یا نه ؟

رکن الدینی: البته توقع بر آن نیست که با این نوشته بمعنای فرم برسیم. چرا که اگر اینگونه بود تا حالا این مهم توسط "برسون" ....
اما چشم پاسخ شما: 
هدف من از فرم آن دسته از آثاری هستند که برای داستان گویی شکل نمی گیرند. یعنی فرم به خدمت قصه، داستان و موضوع و ایدئولوژی در نمی آید. اساس فرم است! اساس خود فیلم است! در خصوص هیچکاک و امثال اسکورسیزی (که نمی دانم دلیل هم نشینی اشان با کوروساوا و برگمان چیست!) باید گفت که این دسته از مثلا فیلمسازها سینما را وسیله یی می دانند برای بیان موضوعاتی از قبیل هیجان، تعلیق( نه از نوع : "بلکه من گم شده است") که می تواند در ادبیات و.. هم به کار آید. کما اینکه از همانجا هم آمده اند. بی آنکه دغدغه خود سینما داشته باشند. هیچکاک مگر نه اینکه به استاد تعلیق مشهور است؟ شما نمونه هایی از ویژگیهای سینماتوگرافی را در فیلمهای "سرگیجه و رفقای خوب"بررسی نمایید و مشخصا اعلام کنید. مثلا نوع استفاده از صدا، نوع حرکت دوربین، ایجاز در فرم( نه داستان) مدل، عدم تحلیل شخصیتها از طریق زاویه دوربین و نور پردازی، موسیقی و... همچنین" مضاعف سازی" برای جلوگیری از هیجان کاذب و قصه. 
راجع به ذات مدرن : یعنی برسون همواره در پی خلق بود و تازگی. مثلا مدلها ارتقا یافتند. و ... اینکه برسون خودش را تکرار نکرد بلکه ارتقا داد. 
اینک برگمان: اینگمار برگمان بدون شک از 5 فیلمسازی ست که همیشه خواهم داشت او را.. در کنار ازو و دیگران. اما با اینهمه برگمان بیشترین دغدغه اش موضوع است! مانند موضوع ایمان که بیانگر شخصیت خود فیلمساز است. برگمان خودش را در آثارش جستجو میکند و این اساس اوست. بمانند تارکوفسکی مهربان. اما برسون مهمترین مسئله ش خود سینماتوگرافی است. به همین علت او یادداشتهایی را هم در این خصوص می نویسد و همزمان فیلمهایش را خلق میکند. بیاد ندارم برسون در یادداشتهایش موعضه کرده باشد! با اینکه مسئله فیض و اختیار همواره در فیلمهایش جاریست. اما برسون نیامده بود که از فیض و اختیار بگوید چرا که اینکار را مشخصا آگوستین به انجام رسانده بود. نیامده بود از داستان و موضوع بگوید... 
برگمان موضوعاتش سطحی نیست و این بسیار قابل تقدیر. همانگونه که پازولینی یک شاعر معترض بود. اما "چگونگی" و ساختاری که در خدمت موضوع و قصه باشد، مد نگاه ما نیست.

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 12:42 ب.ظ | نویسنده: حمزه سلیم پور | چاپ مطلب 0 نظر
   1      2     3     4     5      ...      8   >> صفحات وبلاگ